ردپـای خــــــدا...

ღحَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ...ღ

بهار...

بهار...بهار

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت؟

خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

 بهار بهار ...صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات میاد اما خودت کجایی؟

 وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد

تازه تر از فصل شکفتنم کرد

 بهار اومد با یه بغل جوونه

عیدو آورد از تو کوچه تو خونه

 بهار بهار یه مهمون قدیمی

یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود

خواب و خیال همه بچه ها بود

 یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود

حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون

وقتی شکست باهاش شکست دلامون

 بهار اومد برفارو نقطه چین کرد

خنده به دلمردگی زمین کرد

 چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت

وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

 بهار اومد پنجره ها رو وا کرد

منو با حسی دیگه آشنا کرد

یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد

حیف که همه ش سوال بی جواب شد

 دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

که صب تا شب دنبال آب و نون بود

 بهار اومد اما با دست خالی

با یه بغل شکوفه خیالی

 بهار بهار گلخونه های بی گل

خاطره های مونده اون ور پل

 بهار بهار یه غصه همیشه

منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن

تو فصل بی حوصلگی شکفتن

 بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت

ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت

 

شعر از:محمد علی بهمنی

منبع:http://sookhan.mihanblog.com

 <a href="http://axgig.com/viewer.php?file=92659802606948821826.jpg"><img src="http://axgig.com/images/92659802606948821826_thumb.jpg" border="0" alt="92659802606948821826.jpg" /></a>

 

<a href="http://axgig.com/viewer.php?file=59652235413165025633.bmp"><img src="http://axgig.com/css/images/no_thumbnail.png" border="0" alt="59652235413165025633.bmp" /></a>

قلب پیشاپیش بهارتونم مبارکقلب

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ] [ ٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ بنده ی خدا... ] [ نظرات () ]


دست منو گرفته بود...

 

 تو از کنار قلب من ساده گذر کن

خدا باهام  بهم زده ازم حذر  کن

 

دست منو گرفته بود ازش گذشتم

جاده به انتها رسید من  برنگشتم

 

میخوام خدا خدا کنم تو جای من شو

صدای  من  نمیرسه صدای  من  شو

 

چقدر  خدا  خدا  کنم  دلش   بلرزه

گریه دلشکسته ها چقدر می ارزه؟

 

دست منو گرفته بود ازش گذشتم

جاده به انتها رسید من برنگشتم...

 

از:فرزاد حسنی

------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

سلام دوستان!امیدوارم حالتون خوب باشه!من خودم این شعرو خیلی دوسش دارم

گذاشتمش اینجا شمام بخونین...شاید این آخرین پستی باشه

که تو سال 90 میذارم پس پیشاپیش عیدتونم مبارکقلب

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ بنده ی خدا... ] [ نظرات () ]


یادمان باشد...

 

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم

جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم

شکوه از غیر خطا هست،خطایی نکنیم

یاور خویش بدانیم خدا یاران را

جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم

تا بهاران نرسیده ست هوایی نکنیم

گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان

با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

مهربانی صفت بارز عشاق خداست

یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم...

[ ۱۳٩٠/۱٢/٥ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ بنده ی خدا... ] [ نظرات () ]


تساوی...؟!

 

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها لواشک بین هم تقسیم میکردند

یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد

دلم میسوخت به حال او که بیخود  های وهو  میکرد

در میان شورش ها.... تساوی ها چیزی را نشان میداد

به روی تخته که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود

این تساوی را نوشت: 1برابر 1

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آوایی سخن سر داد:

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است!!!

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت

معلم مات ایستاد.

- اگریک فرد انسان واحد یک بود

باز هم 1با1 برابر بود

سکوت و وحشتی بود و سوالی سخت...

معلم خشمگین فریاد زد: آری

و او با پوز خندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود...

آنکه زور و زر داشت بالا بود

وآن کس که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

یک اگر با یک برابر بود...

این تساوی زیر و رو میشد

یک اگر با یک برابر بود

نان مفتخواران از کجا آماده میگردید؟

چه کس دیوار چینی ها بنا میکرد؟

چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها! در جزوه های خویش بنویسید...

که یک با یک برابر نیست در اینجا...

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ بنده ی خدا... ] [ نظرات () ]