ردپـای خــــــدا...

ღحَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ...ღ

نو رو نار

پرنده بر شانه های انسان نشست.


انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:


اما من درخت نیستم!!!


تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی...


پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم


اما گاهی پرنده ها و انسان ها درا اشتباه می گیرم...


انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود!


پرنده گفت:راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟!


انسان منظور پرنده را نفهمید،اما باز هم خندید...


آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:


یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟!


زمین و آسمان برای تو بود...


اما تو اسمان را ندید!!!


راستی عزیزم،بال هایت را کجا جا گذاشتی؟!


انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد!


آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست...

 

(عرفان نظر آهاری)

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:سلام!نظر یکی از دوستان باعث شد متن کامل داستان رو بنویسم!

               ممنونم از حضورتون!

 


<a href=


 

[ ۱۳٩٠/۳/۸ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ بنده ی خدا... ] [ نظرات () ]