خدا سلام رساند و گفت :

مادرم خواب دید که من درخت تاکم،

تنم سبز است و از هر سرانگشتم ، خوشه های سرخ انگور آویزان.

مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

 

فردای آن روز ، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و

 عمری ست که من ریشه در خاک دارم . و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم ، ترک خورد و

پاهایم عمق را به جستجو رفت.

و از آن پس تاکی که همسایه ما بود ، رفیقم شد.

و او بود که به من گفت : همه عالم می روند و همه عالم می دوند،

پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.

من خندیدم و گفتم : اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود . آسمان به گونه ای می دود و

 کوه به گونه ای و درخت به نوعی . تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی...!

و ما از صبح تا غروب دویدیم . از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر...

 زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه ، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند ، ما می دویدیم . وقتی دیگران نشسته بودند ،

ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند ، ما می دویدیم.

 تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم...

 هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید . هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن

 نمی بیند!!!

و سرانجام رسیدیم . و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید.

و سرانجام هر غوره ، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت :

 تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات ، بگذری...

 و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای ، از دست بدهی...

 و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی...

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم ؛ همه دار و ندار تابستان مان را...

***
مادرم خواب دید که من تاکم.

تنم زرد است و بی برگ و بار ؛ با شاخه هایی لخت و عور ...

مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت.

فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه

و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت

 و به نرمی گفت :

 خدا سلام رساند و گفت :

 مبارکت باد این شولای عریانی ؛ که تو اکنون داراترین درختی .

و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به

 این همه بی چیزی تا کجاها دویدی...!

"عرفان نظر آهاری"

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت1:

سلام!ماه رمضون هم اومد....فرشتهخوش اومد...

یادتونه پارسال سر عید فطر چی گفتم؟!گفتم خدایا نصیبمون کن رویِ ماهِ ماه رمضون

بعدی رو هم ببینیم...لبخندالهی شکرت که بازم بهمون فرصت جبران دادی...شکر...

پی نوشت2:

سُبْحانَکَ یا لا إلٰهَ إلّا أنْتْ اَلْغَوثْ اَلْغَوثْ خَلِصْنا مِنَ النارِ یا رَبْ...

پی نوشت3:

منم مثل تو مات این قصه ام/تو هم مثل من این ماه دعوتی/درست تو همین ساعت و ثانیه/سزاوار زیباترین رحمتی/من از عشق بارون به دریا رسیدم/به بارون و به آسمون دعوتیم/چه مهمونی با شکوهی شده/تو این لحظه هایی که هم صحبتیم...

/ 29 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه بیدی

سلاملکم الان از دست من ناراحتی؟[ناراحت]الان گریه کنم؟[گریه] من معذرت میخوام [ماچ][قلب] آشتی؟[پلک]یه کم بخند[لبخند] [بغل] منتظرتم آپم

فاطمه نوریان(فاطی جون قبلا)

_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤ __¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤

فاطمه نوریان(فاطی جون قبلا)

_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤ __¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤

فاطمه نوریان(فاطی جون قبلا)

_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤ __¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤&

زهرا_جهرمی

سلام ....خوب هستی؟ نوشته هاتون جالب بود...(هه هه هه چقد معدب!!! حالا اولشه!!)[نیشخند] راستی خوشحال میشم به وبم سر بزنید!!! یا علی

ریحانه

شدم برای همیشه يك آشنای درخت گرفته حال و هوایم در این شب تاریک نشسته روی نگاهم خدا خدای درخت صدای خسته ی این شهر شکسته از هر سو ببین جه قصه ی تلخی نشسته جای درخت اگرچه بودنت- اینجا - برای من خوب است دلم دوباره گرفته چرا هوای درخت دوباره قصه ای از غم نشسته بر قلبم چگونه بی تو شکستم بگو برای درخت تومهربان منی؛ چون دوچشم خیست را چکانده ای تو همینجا درون نای درخت صدای قربت قلبم برای باران است شکسته میشود امشب دل و دعای درخت ---------------------------- سلااااااااااااااااااااام ناهید جووونم انشاالله که خوبی ؟؟[قلب] اولش بگم که خیلی ببخشید که دیر فهمیدم خانومی ..شرمنده[خجالت] باید قول بدی از طرف من لپ ریحانه کوچلو بکشی ..[قلب][نیشخند] نوشته هاتم مثل همیشه بی نظیر بود جلو جلو عیدتم مبـــــــــــــــــــــارک باشه عزیزم... یا علی

فاطمه نوریان(فاطی جون قبلا)

ناهید جان این زهرا جهرمی دوست منه... البته نه دوست مجازی... دوست واقعی.. آخه همشهری هستیم دیگه!!!!!! خودم آدرس وب چندتا از بچه ها رو بهش دادم که بهشون سر بزنه!!!!!!!!! الانفهمیدی منظورم چی بود؟؟؟؟؟؟؟ ینی مشکوک نیس...از خوده!!!![نیشخند][زبان]

پریا

سلام ابجی گلم.. [نگران][ناراحت][نگران][ناراحت]