نو رو نار

پرنده بر شانه های انسان نشست.


انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:


اما من درخت نیستم!!!


تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی...


پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم


اما گاهی پرنده ها و انسان ها درا اشتباه می گیرم...


انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود!


پرنده گفت:راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟!


انسان منظور پرنده را نفهمید،اما باز هم خندید...


آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:


یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟!


زمین و آسمان برای تو بود...


اما تو اسمان را ندید!!!


راستی عزیزم،بال هایت را کجا جا گذاشتی؟!


انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد!


آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست...

 

(عرفان نظر آهاری)

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:سلام!نظر یکی از دوستان باعث شد متن کامل داستان رو بنویسم!

               ممنونم از حضورتون!

 


<a href=


 

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناهید

خیلی جالب بود گلم مرسی خبرم کردی

مهدي

بالامو...؟! ؟! بال؟ بالام..؟! بال..... ؟؟! التماس دعا...!

ناصر

سلام، بقیه شم بگین! فتلقی ءادم من ربه کلمات فتاب علیه انه هو التواب الرحیم... التماس دعا..............

سعید

سلام خوبی وب خوب و عالی داشتی یه سری هم به من بزن راستی لینکت کردم شما هم منو لینک کنید

فائزه

نه بابا؟!؟!؟![متفکر]

امیر پارسا

چقد زیبا .چقد عاطفی راستی بالهای ما چی شد؟؟؟ به منم سر بزن .. منتظرتم [گل][گل]

مهدی

سلام دوباره... بال؟! بالام؟! بال...؟! التماس دعا...!

آیسان

سلام عسیسم خوفی؟؟؟[قلب] چون حسابت از بقیه جدا بود اومدم بگم آپت خومشل بود[قلب] [ماچ][گل][قلب][گل][چشمک][گل][ماچ][گل][قلب][گل][چشمک][گل] [ماچ][گل][قلب][گل][چشمک][گل][ماچ][گل][قلب][گل][چشمک][گل] [ماچ][گل][قلب][گل][چشمک][گل][ماچ][گل][قلب][گل][چشمک][گل]

ناصر

سلام، زیبا! التماس دعا...................

مريم

سلام خانم نظر اهاري دوست داشتم بدانم دكتراي ادبيات فارسي وفلسفه را در كدام دانشگاه خوانده ايد؟