هرجا دلی شکست،اینجا بیاورید...

 

هر روز در سکـوتِ خیــابــان ِ دوردست

روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبــوتـــرانِ حـــرم چـــرخ می‌زدند

یک بغضِ کهنه توی گلو داشت... می‌شکست

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:

جمع کبوترانِ خوش‌آوازِ خودپرست

آنهـا که فکــرِ دانـه و آبَنــد و این حـــرم

جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنهــا برای حاجتشــان بال می‌زننــد

حتی یکی به عشقِ تو آیا پریده‌ است؟

رعــدی زد آسمــان و ترک خورد ناگهــان

از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

ابرِ سپیــد چــرخ زد و تکــه‌پــاره شـــد

هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود

تنهـــا کلاغِ روی همان ارتفــاع پســت،

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم

اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست....

/ 0 نظر / 19 بازدید