رد پای خدا...

تصویری داشتم...

خیال کردم که در ساحل دریا با خدا قدم میزنم...

در آسمان تصویری از زندگی خود دیدم...

همه جا دو ردّپا دیدم!یکی از‌ آن من و دیگری جا پایخدا بود...

وقتی در آخرین تصویر زنگیم

به رو ی شن ها نگاه کردم،

دیدم که گاهی فقط یک ردّپا می بینم...

دریافتم که این ها در سخت ترین مواقع زندگیم بود!

از خداپرسیدم:خدایا! فرمودی اگر به توایمان بیاورم،

هر گز تنهایم نخواهی گذاشت...

پس چرا در سخت ترین مواقع زندگیم،

ردّپایی از تو نمی بینم؟!

چرا رهایم کردی؟!

فرمود: فرزند عزیزم، تو را دوست دارم...

و هرگز تنهایت نگذاشته و نمی گذارم!

اگر در سخت ترین اوقات فقط یک ردّپا می بینی،

آن ردّپای من است،

که تو را به دوش کشیده ام...

/ 2 نظر / 19 بازدید
فائزه

سلام نانی جونم وبلاگت مبارکه ایشالا از این به بعد بساطمونو اینجا پهن میکنیم حال میکنیم تابستونو[نیشخند] این مطلبتم منو یاد خیلی از خاطره هامون انداخت[لبخند] خوش باشی فهلا[شیطان]

فائزه

نه يادم نيس گريه كردم‎]‎نيشخند‎[‎آخه من چي يادم مي مونه اين دوميش باشه!؟فقط يادمه واسه خودتو گرفتم كه از روش بنويسم از اونجايي كه خط ميخي تو رو هيچكس حتي خودتم نميتونه بخونه ولي پيچوندمت همونو ورداشتم در راه خدا الانم دارمش ولي نميدونم كجاس‎]‎نيشخند‎[‎ اومده بودم يه چيز بگما انقد حرف زدم!عكس پروفايلت كه هست‎!‎‎!‎‎!‎‎!‎‎!‎